بدترین حس این روزها
پسر عسلم هنوز یک هفته ازمهد کودک رفتنت نگذشته بود که چندین اتفاق افتاده که حسابی دل چرکینم کرده لااقل راجع به این مهد کودکی که میری ..
اول از این که شب چهارشنبه گذشته شما خیلی حالت بد بود و تا صبح اشک ریختی هیج جوره نمی تونستم ساکتت کنم آخر سر هم مجبور شدم بهت استامینفون بدم و در نهایت هم فکر کنم هم سرمای بدی خورده بودی هم لثه هات خیلی ملتهب شده بود و اذیت میشدی ولی واقعیتش دلیل قطعی اون همه گریه اون شب و نفهمیدم اونقدر که واقعا گریه های ختنه کردنت و واکسن شش ماهگی هم به گرد پای حال اون شبت نمی رسید جایی که واقعا تصمیم گرفته بودیم ببریمت دکتر که نزدیکهای صبح دیگه با مسکن و با یه عالمه بغض خوابیدی ... شب خیلی بدی بود پسرم امیدوارم دیگه تکرار نشه ... اما صبحش شما کسل تر از همیشه بلند شدی می دونستم که امروز مهد کودک برو نیستی یااگر هم بری خیلی زود بر میگردی و همین هم شد چون ساعت ٩ وقتی نزدیک مهد رسیدیم اونقدر توی ماشین اشک ریختی و جیغ زدی که دوباره منو نگران کردی ولی چاره ای نبود و تو رو به مهد بردم شانس مربی شما هم نبود البته کسی نبود که اصلا بشه شما رو تحویل داد تعطیلی بین هفته بود اکثرا در مرخصی ... روز بدی بود بااسترس اومدم سرکار دائم به مهد زنگ میزدم ولی شما آروم نشده بودی در نهایت هم ساعت ١١ صبح از مهد کودک دیپورت شدی پسرم
وقتی خونه آوردمت بهتر بودی یه ژل دندونی برات گرفتیم که گویاکمی دردت و سبک میکرد ولی حدود عصری دیگه تب شدید کردی و شما رو دکترت بردیم و بلـــــــــــــــــــــــه سرماخوردگی شما خوب نشده بود که هیچ تازه عفونی هم شده بود و این بود علت گریه های اصلی شما ...
داروهای آنتی بیوتیک و قطره های بینی تجویز شد و بلاخره اون شب کمی آروم تر خوابیدی امااز دست مهد عصبانی بودم که نتونسته بود شما رو حتی برای دو ساعت آروم کنه
آخرین وعده شیر شما رو ساعت ١ بعد از ظهر میدادن وقتی می اومدی تو ماشین تا ساعت ٧ میخوابیدی بعد متوجه شدم که شما از گرسنگی ضعف میکردی چون اصلا عادت به گریه گرسنگی نداری این بود که به مهد تذکر دادم که ساعت ٤ آخرین وعده باشه نه ساعت ١
این مشکل هم کمی حل شد که متوجه شدم کهنه بچه های دیگر در کیف شما قرار میگیره اینم تذکر داده شد بعد از چند روز بلاخره کهنه ها از درون ساک شما برداشته شد
و دیگه بدترین حادثه روزی بود که بابایی ساعت ٤ اومده بود دنبال شما و ساعت ٣٠/٤ حلوی اداره من بودید وقتی به بابایی زنگ زدم صدای گریه شما می اومد اما به من نگفت چرا ؟؟
وقتی اومدم سوار ماشین شدم و پیشونی باد کرده تو رو دیدم دیگه واقعا انگار آب سرد روی تنم ریختن .. بابایی گفت مربی گفته که سرت خورده به تخت که به نظر خیلی غیر منطقی اومد و تاشب از سردرد و فکر و خیال داغون بودم و البته شب صورت گلت حسابی به هم ریخته شده بود پیشونی و بالای پلکت حسابی ورم کرده بود قرمز و باد کرده اونقدر که من مطمئن شدم بچه های دیگه چیزی توی سرت کوبیدن ... خدا میدونه چه حالی بودم اون شب و تا صبح چقدر بی قرار بودم ... فردا صبح که دیگه واقعا دیدنی شده بودی
مامان برات بمیره انگار با باتوم توی چشمات زده بودن اونقدر متورم شده بود .. منتظر بودم فقط به مهد برسم وقتی رسیدم حسابی سر مدیر مهد و مربی ات جیغ کشیدم حسابی براشون خط و نشون ... ولی این چیزی و عوض نمی کرد از فکر اینکه دیروز که نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده و چقدر در غربت اون مهد لعننتی گریه کردی تمام جیگرم ریش شده بود بابایی از من بدتر ولی همش سعی میکرد منو آروم کنه ... و در نهایت پیشنهاد داد که مهد کودکت و عوض کنیم راستش دیگه به دل خودم هم نمی شینه و باید اساسی تصمیم بگیرم ...
هر روز تو رو به خدای بزرگ می سپارم و تا عصر هزار بار می میرم و زنده میشم که سالم تحویلت بگیرم ...
فرشته زندگیم اونقدر ساکت و صبوری که بیشتر دلم برات ریش میشه ..
هر چند دستم نمی رفت برات بنویسم ولی دیدم حق ندارم از روزانه های زندگیت چیزی و حذف کنم و امیدوارم که بهترین و شادترین روزانه ها رو برات بنویسم گل پسرم
اینم چند عکس از بلایی که از سرت گذشته ...
یه روز که بابایی اومده بود دنبالت شما رو با پیشونی زخمی و باد کرده تحویل گرفته بود


اميدوارم ديگه هيچوقت اين روزها نه تكرار بشه نه يادمون بمونه ...


بدترین حس این روزها
